تند باد های تقدیر
-30-
فصل نوزدهم
مراجعت من برای ماریا و جین
تعجبی را بر نیانگیخت چرا که از فرودگاه "اورلی"
بهنگام یک توقف کوتاه به جین تلفن کرده
بودم و همین امر آنها را به فرودگاه " جکسون " کشانده بود .
در بین راه فرودگاه و منزل جین
جلوی یک سوپرمارکت شبانه روزی توقف کرد و در حالیکه میگفت ؛
" امشب را باید بافتخار ناصر جشن بگیریم
" از اتوموبیل پیاده شد و چند دقیقه بعد با پاکتی مملو از اطعمه و اشربه در
حالیکه لبخند ملیحی در گوشه لبهای زیبایش خود نمائی میکرد از سوپر مارکت بیرون آمد
و بطرف خانه براه افتادیم .
حال
و احوال پگی و بوو را جویا شدم ، خوب
بودند و ماریا گفت ؛
" امشب آنها را برای شام
دعوتشان کردیم ، در نبودن تو آنها خیلی بما لطف داشتند "
از کار و کاسبی تعمیر گاه پرسیدم گفتند کار عقب
افتاده زیادی را برایم باقی گذاشتند ، سرم را بعلامت تائید تکان دادم ولی توی دلم
بخودم گفتم با این وضع روحی چطور باید آنهمه کار را انجام دهم من که در سایه روشنهای بیم و امید دست و پا
میزدم و نمیدانستم که آخر و عاقبت بیماری نسرین بکجا می انجامد ، از تصور اینکه او
امروز و فردا بیشتر زنده نخواهد ماند پشتم می لرزید . هر آنچه که در این چند روز
در سرزمینم بر من گذشته بود در پاسخ به ماریا و جین که یکی بعد از دیگری سئوال
پیچم کرده بودند بیان کردم آنها از وضعیت بیماری نسرین بسیار متاسف شدند و برای
سلامتی او هر دو دستهای خود را بعلامت صلیب روی سینه هایشان جابجا کردند و برای
بهبودی دعا کردند .
با وجود خستگی و افسردگی ، گریز
از شرکت در میهمانی امشب که بخاطر من تدارک شده بود تقریبا غیر ممکن بود .
بوو و پگی دو دختر از هم
دانشکده خودشان را همراه آورده بودند که همسن و سال جین بنظر می آمدند و
میگفتند که در همین یکهفته اخیر باب دوستی را با آنها باز کرده اند .
نه ترنم موسیقی جاز که از صفحات
سی و سه دور خواننده معروف " تام جونز " بر میخاست و نه لباسهای پر زرق
و برق مدعوین و نه لرزش اندامهای وسوسه انگیز دختر های جوان و زیبا ، توانستند
هوای سر کوی نسرین را از سرم بیرون کنند ، یکی از غزلهای خواجه حافظ بیادم آمد ؛
« سایه طوبی و دلجوئی حوری و لب حوض بهوای سر کوی تو برفت از یادم »
بهر ترتیب میهمانان پاسی از
نیمه شب گذشته رفتند و ما تمیز کردن و جمع وجور کردن منزل را به فردا صبح موکول
کردیم و ماریا و جین رعایت حال مرا کردند و راضی شدند که من زود تر از آنها به اطاق
خوابم بروم .
اکنون فقط صدای تیک تیک ساعت را
می شنوم که حرکت کَند عقربه های آن برای رسیدن به فردا هیچ شتابی از خود نشان
نمیدهند و هر چند گاه صدای شاراپ و شوروپ شستن چند فنجان برای استفاده در صبح زود
برای صبحانه که معمولا ماریا در آخرین ساعتهای شبهای میهمانی به انجام آن عادت
کرده است از اشپزخانه بگوشم میرسد . اطاق خوابم هنوز بوی ادوکلن یک هفته قبل را از دست نداده است ، با وجود سردی هوا لای
پنجره باز گذاشتم ، دلیل فرار از یک هفته قبل خود را نمیدانستم .
و حالا سکوت و روشنائی کمی که
از چراغ دیواری محوطه بیرون بدرون اطاق میتابد بار دیگر خاطره اطاق بیمارستانی که
نسرین در آن بستری بود زنده میکند ، جائی که چند شب تا صبح در کنار تخت او بیدار
ماندم و به چهره آرام و اندام بی پیچ و تاب و بیحرکت او در زیر رو انداز پیچازی
چشم دوخته بودم ، آنقدر که حالا با یک دنیا دوری از او در این اطاق نیمه تاریک
میتوانستم با دستهایم هنجار صورت زیبای او را در ذهن خود به تصویر بکشم .
چه ساعتی از نیمه شب گذشته
بخواب رفتم نمیدانم اما وقتی چشمم را باز کردم آفتاب از دریچه همان پنجره ای که تا
صبح باز گذاشته بودم به میهمانی ام آمده بود . با عجله به آشپز خانه رفتم که در
شستن ظروف به جین و ماریا کمک کنم اما همه چیز را شسته و رفته دیدم و میز صبحانه
آماده پذیرائی و آن دو موجود نازنین در انتظار من . از اینکه نتوانسته بودم به
آنها در جمع و جور کردن خانه کمک کنم عذر خواهی کردم و آنها پذیرفتند که با آن همه
خستگی و بیخوابی انتظار کمک از من نداشتند و در عوض میخواستند که کارهای عقب
افتاده تعمیرگاه را هر چه زود تر سر و سامان دهم و من در نهایت تلاش خواست آنها را
اجابت کردم.
بهمین منوال هفته ها و ماهها گذشت و در این مدت فقط میتوانستم با خاله ام تلفنی صحبت کنم و او
میگفت که نسرین در وضعیتی نیست که بتواند حتی چند کلمه ای با من حرف بزند و نامه ای هم از او بدستم نمی رسید .
اوائل تابستان بود " جین
" از من خواست کرد که در حضور مادرش از او تقاضا کنم با هم بدیدن فیلم "
شکوه علفزار " که بتازگی در " درایوین سینما " شهر روی اکران بود
برویم . من دلیل چنین درخواست او را کاملا
درک میکردم ، چرا که من بندرت از او برای رفتن به جائی در خواست میکردم و همیشه
خواست او بود که همراه من به میهمانی شبانه و یا سینما و یا گردش در پارک برود و
همین امر موجب میشد که مورد سرزنش مادرش قرار بگیرد . باحترام عشق پاک نسرین دوست
نداشتم از او بخواهم مرا در گردش و یا خوشگذرانی همراهی کند ، اگر هم در مقابل
درخواستهای اصرار آمیز او تاب مقاومت نداشتم عمل خود را چنین توجیه میکردم که دست
کم من باستقبال این امر نرفته ام .
" جین " بعد از اینکه
از قبول تقاضایش از جانب من اطمینان پیدا کرد دست مرا گرفت و با هم باطاق پذیرائی
رفتیم که در آنجا " ماریا " طبق معمول
غروبها روی کاناپه می تشست و
مشغول گلدوزی و یا ملیه دوزی میشد .
او
سر صحبت را با مادرش باز کرد . گفت ؛
- مامان ببین ناصر چه میگوید .
من
که خود را در مقابل کار انجام شده میدیدم گفتم ؛
- سلام خانم " ماریا
" میخواستم اگر اجازه دهید "
جین " را برای دیدن فیلمی به درایوین سینما ببرم ؟ شما هم اگر افتخار بدهید و
همراه ما بیائید خوشحال خواهیم شد .
- اسم فیلم را نگفتید .
-
"
شکوه علفزار "
- باید فیلم خوبی باشد ، من قبلا
تبلیغ آنرا در تلویزیون دیده ام .
- اجازه میدهید .
- البته من حال تماشای فیلم را
ندارم ، شب زود برگردید .
" جین "
مادرش را بوسید ، من هم از ماریا تشکر کردم و در حالیکه " جین " دست مرا
گرفته بود هر دو از اطاق بیرون رفتیم .
از آنجائیکه میباید از داخل اتوموبیل فیلم را تماشا میکردیم
با همان لباس معمولی که بتن داشتیم برای اینکه به سیانس اول فیلم برسیم با عجله
سوار اتوموبیل شدیم و راه افتادیم .
غروب شنبه بود و تعداد زیادی
اتوموبیل برای ورود در صف انتظار بودند ، بهر ترتیب وارد درایوین سینما شدیم
" جین " هر چندگاه با
گفتن حرفهای خنده دار تلاش میکرد مرا از رویا ها و توهماتی که همیشه با من بودند بیرون
آورده و خنده را که مدتها بعد از بیماری نسرین از من گریزان شده بودند به لبهای من
باز گرداند .
فیلم به بازیگری " وارن
بیتی " و ناتالی وود " دو هنر پیشه جوان و جویای نام ساخته شده بود و
مردم برای تماشای آن استقبال خوبی بعمل آورده بودند .
داستان فیلم ماجرای عشقی دو
دانشجو بود که سخت بهم دل باخته بودند و علیرغم مخالفت خانواده هایشان میخواستند
با هم ازدواج کنند و مشکلات دیگر که برای خانواده و خود آنها رخ میداد.
" جین " شیفته تماشای
فیلم شده بود و در لحظات حساس فیلم که دو دلداده بهم میرسیدند او خود را بمن نزدیک
میکرد و سرش را روی شانه های من میگذاشت و دستم را میگرفت و میفشرد ، لکن بعد از
چند لحظه که هیچگونه واکنشی را از جانب من ملاحظه نمیکرد دوباره روی صندلی خود
جابجا میشد و تماشای فیلم را از سر میگرفت
هوا گرم بود و بیشتر تماشاچیان
که از داخل اتوموبیلشان فیلم را تماشا میکردند و اغلب آنها پسران و دختران جوان
بودند شیشه های اتوموبیل ها را پائین
آورده بودند طوریکه مغازله و معاشقه آنها را براحتی میشد شنید .نیم ساعتی از شروع
فیلم نگذشته بود که جابجائی سایه ای در کنار اتوموبیل ما توجه مرا بخود جلب کرد ،
از اتوموبیل پیاده شدم و دور و بر ماشین را گشتم
اما کسی و یا شی مشکوکی ندیدم ، برگشتم داخل اتوموبیل ، " جین "
پرسید ؛
- چی شده ناصر ؟
- چیزی نشده ، سایه چیزی یا کسی
توجه ام را جلب کرده بود ، هر چه گشتم چیزی نیافتم .
- نگران نباش شاید نظافتچی محوطه
بود ، حواست به فیلم باشد ، ببین چه میکنند ، معرکه است !
- باشد ، تو هم نگران نباش .
چند دقیقه بعد ، از جهتی که
" جین " نشسته بود دوباره صدائی شتیدم که اسم او را صدا میکرد ، ما هردو
سرمان را بطرف صدا برگرداندیم او"
اسمیت " بود ، همان پسری که به " جین " علاقمند بود و چند بار هم
مزاحم من و او شده بود ، او همان کسی بود که دو سال پیش در نیمه شب از دیوار خانه
بالا آمده بود و از پنجره اطاق خواب " جین " را می پائید که کار به پلیس
و دادگاه کشیده شد و مساله با رضایت خانواده " جین " فیصله پیدا کرد .
او طپانچه ای در دست داشت و سر " جین " را نشانه رفته بود ، در فرصتی
شاید کمتر از یک چشم بهم زدن او شلیک کرد و ناگهان مایع گرم و لزجی را در سر و
صورت و چشمانم احساس کردم و بعد شلیکی دیگر و سوزش شدید در کتف چپم و دیگر نه چیزی
دیدم و نه صدائی شنیدم !
زمانی چشمانم را دوباره باز
کردم که خود را در تخت بیمارستان یافتم و خانم پرستاری را دیدم که کسی را مخاطب
قرار داد و و گفت « او بهوش آمد » بلافاصله درب اطاق روی پاشنه چرخید و پلیسی در کنار
تخت حاضر شد .
- شما از دیشب تا کنون در حالت بیهوشی
بسر بردید و برای گرفتن یک سری اطلاعات در مورد ماجرای دیشب تا حالا دقیقه شماری
کردیم تا امکان صحبت با شما فراهم شود .
کم
کم آنچه شب قبل اتفاق افتاده بود بیادم آمد و با اضطراب پرسیدم ؛
- جین حالش چطور است ؟
- با کمال تاسف او دیشب در دم جان
سپرد .
با شنیدن این خبر دهشتناک ،
دنیا در نظرم تیره و تار شد و برای چند دقیقه قادر بتکلم نبودم ، بغض گلویم را
میفشرد و برای چندمین بار باین نتیجه رسیدم که فلک با من سر سازگاری ندارد ، در
موقع وقوع حادثه بعلت تاریکی شب و سر و صدای بلند گو های محوطه باز درایوین سینما
و دیر حاضر شدن آمبولانس و پلیس ، خون
زیادی در اثر برخورد تیر به کتف چپم از بدنم خارج شده بود و بدلیل بیهوشی
طولانی ضعف شدیدی داشتم و با شنیدن این خبر دوباره از هوش رفتم .
باز جوئی پلیس بعد از آنکه
دوباره بهوش آمدم شروع شد . مشخصات کامل خودم ، چه نسبتی با مقتول داشتم ، چه
نشانه هائی از قاتل دارم و ده ها سئوال دیگراز من پرسیده شد و در پایان بازجوئی،
پلیس اعلام کرد ؛ چون من تنها شاهدی هستم که نشانه هائی از قاتل دارم و ممکن است
جانم مورد تهدید قرار گیرد، لذا تا دستگیری قاتل در بیمارستان تحت حمایت پلیس
خواهم بود .
از تجسم قیافه افسرده و غم دیده
" ماریا " مادر " جین " که خبر مرگ تنها فرزندش را باو میدهند
وحشت داشتم تا برسد بزمانیکه بخواهم از بیمارستان مرخص شوم و بمنزل برگردم و او را
از نزدیک ملاقات کنم .
این حادثه بقدری ناگهانی و
دهشتناک بود که آرزو کردم ایکاش بجای " جین " کله من متلاشی میشد و من
شاهد چنین صحنه دلخراشی نبودم .
" بوو " و " پگی
" اولین کسانی بودند که بدیدنم آمدند ، آنها واقعا از کشته شدن " جین
" بسیار ناراحت و هیجان زده بودند و " پگی" آن انسان همیشه سرخوش و شنگول آنچنان در خود فرو
رفته بود که گوئی در دنیای دیگری سیر میکند . آنها ضمن اظهار همدردی ، گفتند که
فردا در مراسم تدفین جین شرکت میکنند ، از آنها خواستم که مواظب "
ماریا " باشند تا او بتواند از عهده تحمل این فاجعه بر بیاید .
از شرکت در مراسم خاکسپاری
" جین " محروم شدم و با وچود اصرار و التماس فراوان تحت هیچ شرایطی
اجازه خروج از بیمارستان بمن داده نشد ، وجود پلیس نیز مانع ترک خودسرانه من از
بیمارستان گردید .
خدایا این چه حکمتی است ؟ نسرین
دچار درد بیدرمان میشود و " جین " با این وضع فجیع بقتل میرسد ، وارد
شدن پرستار بخش باطاق خلوتم در هم ریخت ، بعد از یک احوالپرسی اتساندوستانه ، آمپولی
برایم تزریق کرد و اطاق را ترک کرد و طولی نکشید که خوابم برد.
همانشب تلویزیون محلی شهر
" جکسون " در برنامه خبری شبانه
خود صحنه هائی از مراسم تدفین " جین " را نشان داد و گوینده خبر به گفتن
جملات زیر بسنده کرد ؛
« جین پریشب در درایوین سینمای
شهر توسط " اسمیت " که بنا بگفته کسانی که او را میشناختند، قبلا نیز
مزاحمتهائی برای " جین " فراهم کرده بود بقتل رسید . دوست پسر او ناصر تبعه ایران که در اتوموبیل در کنار مقتول
بود از کتف چپ بشدت زخمی شده و هم اکنون در بیمارستان بستری است ، قاتل فراری است
و پلیس در تعقیب وی میباشد . »
از تماشای صحنه های دلخراش که
از بیتابی ماریا نمایش داده میشد حالم دگرگون شد و بکمک آمپولی دیگر دوباره بخواب
رفتم .
سه روز بعد پلیس ایالت تکزاس
قاتل را در گذرگاه مرزی " برانسویل " در نزدیکی شهر مرزی "
ماتاموریس " در مکزیک دستگیر و تحویل
پلیس ایالت " میسی سی پی " داد وبدینترتیب " اسمیت " روانه
زندان شهر جکسون شد و من توانستم همانروز
از بیمارستان مرخص و بهمراه " بوو"
و " پگی " برای دیدن " ماریا " بروم .
در بین راه در خیال خود بخاطر
اینکه با اجازه ماریا " جین " را بسینما برده بودم و او دخترش را با طیب
خاطر بمن سپرده بود احساس آرامش میکردم ، علاوه بر آن " پگی " نیز با ماریا صحبت کرده بود و از قراین چنین بر
می آمد که ماریا در این حادثه غم افزا مرا گناهکار نمی دانست و اظهار داشته بود که
مرا همانند پسرش " جان " دوست دارد .
(ادامه دارد)