گنجینه پند

 مشورت را زنده ای باید نكو                               كه تو را زنده كند، وآن زنده كو ؟

ای مسافر، با مسافر رای زن                            زآنكه پایت لنگ دارد رای زن

 همچو آهو كز پی او سگ بود                     میدود، تا در تنش یك رگ بود

خواب خرگوش و، سگ اندر پی، خطاست    خواب، خود در چشم ترسنده كجاست ؟

       بر گذشته حسرت آوردن خطاست               باز ناید رفته، یاد آن هباست   

پند گفتن با جهول ِ خوابناك                          تخم افكندن بود در شوره خاك

چاكِ حمق و جهل، نپذیرد رفو                      تخم حكمت كم دهش ای نیکخو

 زآنکه جاهل جهل را بنده بود                    چونکه تو پندش دهی او نشنود

تند باد های تقدیر

تند باد های تقدیر

-31-

فصل بیستم

 

  

« از تناول مواد غذائی یکسان تنی نیرومند میگردد و تنی دیگر مسموم ، در مورد

نا امیدی ها هم همینطور است ، روح انسانی، در مواجهه با آن تصویه و تزکیه

یگردد و روح انسانی دیگر بر انگیخته و تلخ اوقات .»   " ماتیوز "

 

 

" بوو" و " پگی " سر وقت جلوی درب بیمارستان از اتوموبیلشان پیاده شدند و مرا سوار اتوموبیل کردند و راهی منزل شدیم ..در بین راه سبد گلی از گلهای سفید با روبان سیاه تهیه کردم ، وقتی به نزدیکی منزل " ماریا " رسیدم جای پا و اندام " جین "  را در جای جای آن کوچه در ذهن خود به تصویر میکشیدم ، هیچ چیز تغییر نکرده بود ، سر و صدای بازی بچه ها در سر کوچه ، تابلوی نئون چشمک زن بقالی کوچک بیست و چهار ساعته آقای " دنیس " و سرک کشیدن های او بمحض دیدن غریبه ای جلوی در خانه های روبرو و همه و همه ادآور خاطرات خوش چند روز پیش که بوی زندگی از آن برمیخاست بود که ناگاه " پگی " سکوت داخل اتوموبیل را شکست و گفت ؛      ناصر ! خیال نداری از حال و احوال نسرین برایمان بگوئی ؟

- هر روز برایش تلفن میزنم ولی هر دفعه کس دیگری تلفن را برمیدارد و میگوید نسرین  نمی تواند صحبت کند .

- او از ماجرای " جین" اطلاع یافته است یانه ؟

- نه ، او در وضعیتی نیست که تحمل شنیدن خبر های اینچنینی را داشته باشد.

- آری همینطوره فعلا چیزی برایش نگو .

چند دقیقه از ساعت پنج بعد از ظهر گذشته بود که " پگی " زنگ درب خانه " ماریا " را زد ، کلید درب خانه را داشتم اما همگی ترجیح دادیم که خود ماریا درب را باز کند . بعد از چند دقیقه معطلی " ماریا " همانند یک شبح در لباس سراپا سیاه جلوی در ظاهر شد . باور کردنی نبود که او در این چند روز تا آن اندازه پیر شده باشد ، او لحظاتی به همه ما که هنوز در بیرون خانه ایستاده بودیم خیره شد و من در اوج اضطراب و ترس از واکنش خشم الود او ، سلام کردم ، او ناگاه به حرف آمد و گفت ؛

- ناصر توئی ؟

- بلی مادر ، من در بیمارستان بودم که نتوانستم بدیدنتان بیام ، خیلی متاسفم  

- میدانم   

او جلوتر آمد و مرا مادرانه در آغوش گرفت و گریه را سر داد ، دوستان ما بزحمت توانستند او را آرام کنند ، من نیز حال بهتر از او نداشتم و جلوی اشکهایم را نمی توانستم بگیرم .

 

 

- " پگی " میدانی ؟ جین خیلی به ناصر علاقمند بود و آن شب که این اتفاق وحشتناک افتاد " جین " اصرار داشت که حتما برای دیدن آن فیلم لعنتی با ناصر به سینما برود .

- " ماریا " ! سرنوشت او را بآنجا کشاند و جلوی آن رویداد غم انگیز را نمیشد گرفت ، شما باید مواظب سلامتی خودتان باشید .

" بوو" که عادت داشت در چنین مباحثی ساکت بماند گفت ؛

- خانم ماریا ناصر و من و " پگی " همیشه در اختیار شما هستیم و قول میدهیم که شما را هیجوقت تنها نگذاریم ، شما می توانید روی ما حساب کنید .

 این زن و شوهر جوان و مهربان  با اصرار زیاد من و ماریا را برای شام در رستورانی در بیرون از شهر دعوت کردند و ماریا با اکراه دعوت آنها را پذیرفت .

 

گورستان شهر در مسیر رستوران قرار داشت ، بآنها گفتم میخواهم قبل از هر چیز سر مزار " جین " بروم ، از گلفروشی چند شاخه گل رز که  "جین" همیشه انها را دوست  داشت خریدم  و به سر مزار او رفتم ، هنوز چند سبد کوچک گل که دوستانش روی قبر او گذاشته بودند آنجا بود ، گلهای رز را پرپر کردم و روی مزار او ریختم و گریستم و به آن همه بیرحمی جاهلانه آن پسرک دیوانه که این دختر نازنین را بگور سپرد و این ناراحتی وجدان را تا آخر عمر بر من تحمیل کرد نفرین کردم .

کلمات از بیان احساسات آن مادر داغدیده در سر مزار دخترش عاجز بود ، با زخمت فراوان " ماریا " را از سر مزار دخترش جدا کردیم و سوار اتوموبیل نمودیم ، دوستان ما تلاش میکردند بما تلقین کنند که سرنوشت ما چنین رقم خورده بود و گریزی از آن نبود و بایستی به آن تن در میدادیم ، آری گفتن این حرفها آسان است ولی فراموش کردن آن صحنه دلخراش که جلوی چشم انسان مغز عزیزی را در اوج خوشی و سروربسر و صورت آدم بپاشند سهل و اسان نیست و یا به فنا دادن تنها امید پیر زنی که هنوز داغ فرزند ارشدش را در سقوط هواپیما در آسمان ویتنام و فوت همسرش در دل دارد قابل جبران نیست . درست است که رفتار محبت آمیز دوستان ما در رستوران در تغییر حال و احوال ما تا حدی موثر افتاد اما نشد که گل خنده در گوشه لبهای ماریا به غنچه بنشیند

 

آنشب علیرغم خستگی زیاد تا صبح چشم بهم نگذاشتم و از پشت پنجره چندین بار روشن و خاموش شدن چراغ اطاق خواب " ماریا " را شاهد بودم و مطمئن بودم که او نیز در فراق عزیزش سراسیمه و مضطرب است .

صورت زیبای نسرین با چهره قشنگ " جین " در جلوی چشمانم جابجا میشدند و غم از دست دادن یکی و در انتظار از دست دادن دیگری که در شرف وقوع بود بر گرده من سنگینی میکرد و مطمئن نبودم که توان تحمل این غم جانفرسای دیگر را خواهم داشت یانه ؟ یکی از مجله هائی که پای تختخوابم افتاده بود مجله ای بود که " جین " قبل از رفتن به سینما در شب واقعه آنرا مطالعه میکرد برداشتم صفحه ای که او هنوز نبسته بود فصل اول از بخش دوم داستان دنباله دار " بچه رزماری " چاپ شده بود که هرهفته

 

تعجیل داشت بقیه ماجرا را  دنبال کند که افسوس اجل مهلتش نداد . چند سطری از داستان را خواندم که هنوز جملاتی از آن در حافظه ام باقی مانده است ؛  

 

« حالا او زنده بود ، کار میکرد ، وجود داشت ، دست کم خودش بود و کامل . او آنچه که قبلا میکرد انجام داد ؛ پخت ، ُرفت ، اطو کرد ، تختخواب را مرتب کرد ، خرید کرد ، لباسهای چرک را بطبقه زیر زمین برای شستشو در ماشینهای رختشوئی برد ، در کلاس مجسمه سازی شرکت کرد . اما همه این فعالیتها برای موجود کوچولو که در نهانگاه خود داشت و روزبروز رشد او را نظاره گر بود و نمی دانست اسمش را " اندرو "  ، " سوزان " ، ( شاید هم لیندا )بگذارد مضر بود . دکتر " ساپیر اشتاین " برایش جالب بود ، مرد بلند قد با مو های جوگندمی در شقیقه ( فکر میکرد قبلا او را در جائی دیده است ولی نمیدانست کجا ؟ )....»

 نفهمیدم چه موقع خوابم برد ، صبح زود بیدار شدم ولی حال رفتن به تعمیرگاه را نداشتم ، به آشپزخانه رفتم و صبحانه مختصری  اماده کردم و در اطاق ماریا را زدم و صدایش کردم ؛

- مادر ، مادر بیداری ؟

- بلی ناصر تا صبح خوابم نبرده است ، تو چطوری ؟

- تو خوب باشی من خوبم .

- بیا اشپزخانه صبحانه آماده کردم .

باصرار من " ماریا " صبحانه خورد و من هم بعد از صبحانه باکراه به تعمیرگاه رفتم ، کارهای معوقه زیاد رویهم تلمبار شده بود ، از این همه کار عقب افتاده هراسان شدم اما چاره ای نداشتم  و خود را در مقابل مراجعه کنندگان و " ماریا " مسئول میدانستم . نزدیکیهای ظهر " ماریا " از پشت آیفون در منزل صدایم کرد و گفت کسی پشت خط تلفن میخواهد با تو صحبت کند فکر میکنم از ایران باشد .

" ماریا " درست حدس زده بود " حسین " شوهر خواهرم پشت خط بود و میخواست مرگ نسرین را که چند روز پیش اتفاق افتاده بود اطلاع دهد . در آخرین سفرم به تهران موقع خداحافظی از حسین قول گرفته بودم که اگر برای نسرین اتفاقی افتاد مرا خبر کند

 

درست است که با مرگ او دنیائی از عشق ، صداقت ، وفا و گذشت بهتر بگویم همه چیزم را از دست دادم ، اما مرگهای تدریجی که نسرین از ماهها پیش شمارش معکوس آنرا آغاز کرده بود ، آدمی را برای تحمل چنین غم سنگین آماده میکرد . با مرگ نسرین داستان عشق من نیز پایان یافت ، در نامه ای که چند روز بعد از خاله زبیده که نسرین آنرا برایم نوشته بود و پیش خاله بامانت گذاشته بود تا بعد از مرگش برایم پست کند اینطور خواندم

؛ « سلام ناصر ، نامه ای که هم اکنون میخوانی  قبلا نوشتم و به خاله دادم که بعد از مرگم آنرا برای تو پست کند . خوب میدانی که برای رسیدن بهم من از هیچ چیز دریغ نکردم و حالا که این جهان فانی را برای رفتن بدنیای باقی وداع میگویم ، خوشحالم که از این درد جانکاه نجات مییابم ، اگر چه میدانم این                                                                         

اتفاق که تو هرگز انتظار وقوع آنرا باین زودی نداشتی ترا آزرده خاطر خواهد کرد ، اما چه میشود کرد ؟ سرنوشت ما نیز اینچنین رقم خورده بود . من اکنون راه مردگان را می پیمایم ، اگرچه راهم از تو جدا شده است اما تو برای آرامش روح من دست از تحصیل و راهی که برای موفقیت در آن با هم پیمان بستیم برندار . همانطوریکه در نامه های خیلی وقت پیش برایت نوشتم از آنجهت خوشحالم که قبل از اینکه عشق ما مانند عشق خیلی ها بمرور زمان رو بزوال برود و فاجعه رخ دهد از هم جدا میشویم و این خواست خداوند است که اینچنین مقدر داشته است که هیچیک احساس گناه نکنیم . حالا وقت آن رسیده است که با تو وداع کنم و بخاطر اینکه وجود من موجب سرگشتگی و باعث گرفتاریهای متعدد در زندگی تو شده است از تو درخواست بخشش و خلالیت کنم ، موفق باشی و خداحافظ ! نسرین                                       پایان

 یادداشت مولف ؛

پنج سال بعد از ماجرای کشته شدن " جین " و فوت نسرین " ماریا "  در اثر سکته قلبی در سن پنجاه و هشت سالگی در گذشت . ناصر تمام اموال متعلق به خانواده  ماریا را به  تنها برادر وی واگذار و در بحبوحه انقلاب اسلامی سال 57 ایران ، بوطن بازگشت ، طبق آخرین دیداری که با ناصر در روز های اخیر داشتم ، او اکنون در یک شرکت خصوصی درسمت مدیر فنی و سهامدار  در زمینه ساخت محصولات الکترونیکی فعالیت میکند ، شصت و هشت سال دارد و ازدواج نکرده و تنها زندگی میکند . 

تند باد های تقدیر

تند باد های تقدیر

-30-

فصل نوزدهم

 

 مراجعت من برای ماریا و جین تعجبی را بر نیانگیخت چرا که از فرودگاه  "اورلی" بهنگام یک توقف کوتاه  به جین تلفن کرده بودم و همین امر آنها را به فرودگاه " جکسون " کشانده بود .

در بین راه فرودگاه و منزل جین جلوی یک سوپرمارکت شبانه روزی توقف کرد و در حالیکه میگفت ؛

 " امشب را باید بافتخار ناصر جشن بگیریم " از اتوموبیل پیاده شد و چند دقیقه بعد با پاکتی مملو از اطعمه و اشربه در حالیکه لبخند ملیحی در گوشه لبهای زیبایش خود نمائی میکرد از سوپر مارکت بیرون آمد و بطرف خانه براه افتادیم .

حال و احوال پگی و بوو را  جویا شدم ، خوب بودند و ماریا گفت ؛

" امشب آنها را برای شام دعوتشان کردیم ، در نبودن تو آنها خیلی بما لطف داشتند "

 از کار و کاسبی تعمیر گاه پرسیدم گفتند کار عقب افتاده زیادی را برایم باقی گذاشتند ، سرم را بعلامت تائید تکان دادم ولی توی دلم بخودم گفتم با این وضع روحی چطور باید آنهمه کار را انجام دهم  من که در سایه روشنهای بیم و امید دست و پا میزدم و نمیدانستم که آخر و عاقبت بیماری نسرین بکجا می انجامد ، از تصور اینکه او امروز و فردا بیشتر زنده نخواهد ماند پشتم می لرزید . هر آنچه که در این چند روز در سرزمینم بر من گذشته بود در پاسخ به ماریا و جین که یکی بعد از دیگری سئوال پیچم کرده بودند بیان کردم آنها از وضعیت بیماری نسرین بسیار متاسف شدند و برای سلامتی او هر دو دستهای خود را بعلامت صلیب روی سینه هایشان جابجا کردند و برای بهبودی  دعا کردند .

با وجود خستگی و افسردگی ، گریز از شرکت در میهمانی امشب که بخاطر من تدارک شده بود تقریبا غیر ممکن بود .

بوو و پگی دو دختر از هم دانشکده  خودشان را همراه آورده  بودند که همسن و سال جین بنظر می آمدند و میگفتند که در همین یکهفته اخیر باب دوستی را با آنها باز کرده اند .

نه ترنم موسیقی جاز که از صفحات سی و سه دور خواننده معروف " تام جونز " بر میخاست و نه لباسهای پر زرق و برق مدعوین و نه لرزش اندامهای وسوسه انگیز دختر های جوان و زیبا ، توانستند هوای سر کوی نسرین را از سرم بیرون کنند ، یکی از غزلهای خواجه حافظ  بیادم آمد ؛

      « سایه طوبی و دلجوئی حوری و لب حوض     بهوای سر کوی تو برفت از یادم »

بهر ترتیب میهمانان پاسی از نیمه شب گذشته رفتند و ما تمیز کردن و جمع وجور کردن منزل را به فردا صبح موکول کردیم و ماریا و جین رعایت حال مرا کردند و راضی شدند که من زود تر از آنها به اطاق خوابم بروم .

اکنون فقط صدای تیک تیک ساعت را می شنوم که حرکت کَند عقربه های آن برای رسیدن به فردا هیچ شتابی از خود نشان نمیدهند و هر چند گاه صدای شاراپ و شوروپ شستن چند فنجان برای استفاده در صبح زود برای صبحانه که معمولا ماریا در آخرین ساعتهای شبهای میهمانی به انجام آن عادت کرده است از اشپزخانه بگوشم میرسد . اطاق خوابم هنوز بوی ادوکلن یک هفته قبل  را از دست نداده است ، با وجود سردی هوا لای پنجره باز گذاشتم ، دلیل فرار از یک هفته قبل خود را نمیدانستم .

و حالا سکوت و روشنائی کمی که از چراغ دیواری محوطه بیرون بدرون اطاق میتابد بار دیگر خاطره اطاق بیمارستانی که نسرین در آن بستری بود زنده میکند ، جائی که چند شب تا صبح در کنار تخت او بیدار ماندم و به چهره آرام و اندام بی پیچ و تاب و بیحرکت او در زیر رو انداز پیچازی چشم دوخته بودم ، آنقدر که حالا با یک دنیا دوری از او در این اطاق نیمه تاریک میتوانستم با دستهایم هنجار صورت زیبای او را در ذهن خود به تصویر بکشم .

چه ساعتی از نیمه شب گذشته بخواب رفتم نمیدانم اما وقتی چشمم را باز کردم آفتاب از دریچه همان پنجره ای که تا صبح باز گذاشته بودم به میهمانی ام آمده بود . با عجله به آشپز خانه رفتم که در شستن ظروف به جین و ماریا کمک کنم اما همه چیز را شسته و رفته دیدم و میز صبحانه آماده پذیرائی و آن دو موجود نازنین در انتظار من . از اینکه نتوانسته بودم به آنها در جمع و جور کردن خانه کمک کنم عذر خواهی کردم و آنها پذیرفتند که با آن همه خستگی و بیخوابی انتظار کمک از من نداشتند و در عوض میخواستند که کارهای عقب افتاده تعمیرگاه را هر چه زود تر سر و سامان دهم و من در نهایت تلاش خواست آنها را اجابت کردم.

بهمین منوال  هفته ها و ماهها گذشت و در این مدت فقط  میتوانستم با خاله ام تلفنی صحبت کنم و او میگفت که نسرین در وضعیتی نیست که بتواند حتی چند کلمه ای با من حرف بزند  و نامه ای هم از او بدستم نمی رسید .

اوائل تابستان بود " جین " از من خواست کرد که در حضور مادرش از او تقاضا کنم با هم بدیدن فیلم " شکوه علفزار " که بتازگی در " درایوین سینما " شهر روی اکران بود برویم . من دلیل  چنین درخواست او را کاملا درک میکردم ، چرا که من بندرت از او برای رفتن به جائی در خواست میکردم و همیشه خواست او بود که همراه من به میهمانی شبانه و یا سینما و یا گردش در پارک برود و همین امر موجب میشد که مورد سرزنش مادرش قرار بگیرد . باحترام عشق پاک نسرین دوست نداشتم از او بخواهم مرا در گردش و یا خوشگذرانی همراهی کند ، اگر هم در مقابل درخواستهای اصرار آمیز او تاب مقاومت نداشتم عمل خود را چنین توجیه میکردم که دست کم من باستقبال این امر نرفته ام .

" جین " بعد از اینکه از قبول تقاضایش از جانب من اطمینان پیدا کرد دست مرا گرفت و با هم باطاق پذیرائی رفتیم که در آنجا " ماریا " طبق معمول    غروبها روی کاناپه می تشست و مشغول گلدوزی و یا ملیه دوزی میشد .

او سر صحبت را با مادرش باز کرد . گفت ؛

-       مامان ببین ناصر چه میگوید .

من که خود را در مقابل کار انجام شده میدیدم گفتم ؛

-       سلام خانم " ماریا "  میخواستم اگر اجازه دهید " جین " را برای دیدن فیلمی به درایوین سینما ببرم ؟ شما هم اگر افتخار بدهید و همراه ما بیائید خوشحال خواهیم شد .

-       اسم فیلم را نگفتید .

-       " شکوه علفزار "

-       باید فیلم خوبی باشد ، من قبلا تبلیغ آنرا در تلویزیون دیده ام .

-       اجازه میدهید .

-       البته من حال تماشای فیلم را ندارم ، شب زود برگردید .

" جین " مادرش را بوسید ، من هم از ماریا تشکر کردم و در حالیکه " جین " دست مرا گرفته بود هر دو از اطاق بیرون رفتیم .

از آنجائیکه  میباید از داخل اتوموبیل فیلم را تماشا میکردیم با همان لباس معمولی که بتن داشتیم برای اینکه به سیانس اول فیلم برسیم با عجله سوار اتوموبیل شدیم و راه افتادیم .

غروب شنبه بود و تعداد زیادی اتوموبیل برای ورود در صف انتظار بودند ، بهر ترتیب وارد درایوین سینما شدیم

" جین " هر چندگاه با گفتن حرفهای خنده دار تلاش میکرد مرا از رویا ها و توهماتی که همیشه با من بودند بیرون آورده و خنده را که مدتها بعد از بیماری نسرین از من گریزان شده بودند به لبهای من باز گرداند .

فیلم به بازیگری " وارن بیتی " و ناتالی وود " دو هنر پیشه جوان و جویای نام ساخته شده بود و مردم برای تماشای آن استقبال خوبی بعمل آورده بودند .

داستان فیلم ماجرای عشقی دو دانشجو بود که سخت بهم دل باخته بودند و علیرغم مخالفت خانواده هایشان میخواستند با هم ازدواج کنند و مشکلات دیگر که برای خانواده و خود آنها رخ میداد.

" جین " شیفته تماشای فیلم شده بود و در لحظات حساس فیلم که دو دلداده بهم میرسیدند او خود را بمن نزدیک میکرد و سرش را روی شانه های من میگذاشت و دستم را میگرفت و میفشرد ، لکن بعد از چند لحظه که هیچگونه واکنشی را از جانب من ملاحظه نمیکرد دوباره روی صندلی خود جابجا میشد و تماشای فیلم را از سر میگرفت

هوا گرم بود و بیشتر تماشاچیان که از داخل اتوموبیلشان فیلم را تماشا میکردند و اغلب آنها پسران و دختران جوان بودند  شیشه های اتوموبیل ها را پائین آورده بودند طوریکه مغازله و معاشقه آنها را براحتی میشد شنید .نیم ساعتی از شروع فیلم نگذشته بود که جابجائی سایه ای در کنار اتوموبیل ما توجه مرا بخود جلب کرد ، از اتوموبیل پیاده شدم و دور و بر ماشین را گشتم  اما کسی و یا شی مشکوکی ندیدم ، برگشتم داخل اتوموبیل ، " جین " پرسید ؛

-       چی شده ناصر ؟

-       چیزی نشده ، سایه چیزی یا کسی توجه ام را جلب کرده بود ، هر چه گشتم چیزی نیافتم .

-       نگران نباش شاید نظافتچی محوطه بود ، حواست به فیلم باشد ، ببین چه میکنند ، معرکه است !

-       باشد ، تو هم نگران نباش .

چند دقیقه بعد ، از جهتی که " جین " نشسته بود دوباره صدائی شتیدم که اسم او را صدا میکرد ، ما هردو سرمان را بطرف صدا برگرداندیم  او" اسمیت " بود ، همان پسری که به " جین " علاقمند بود و چند بار هم مزاحم من و او شده بود ، او همان کسی بود که دو سال پیش در نیمه شب از دیوار خانه بالا آمده بود و از پنجره اطاق خواب " جین " را می پائید که کار به پلیس و دادگاه کشیده شد و مساله با رضایت خانواده " جین " فیصله پیدا کرد . او طپانچه ای در دست داشت و سر " جین " را نشانه رفته بود ، در فرصتی شاید کمتر از یک چشم بهم زدن او شلیک کرد و ناگهان مایع گرم و لزجی را در سر و صورت و چشمانم احساس کردم و بعد شلیکی دیگر و سوزش شدید در کتف چپم و دیگر نه چیزی دیدم و نه صدائی شنیدم !

زمانی چشمانم را دوباره باز کردم که خود را در تخت بیمارستان یافتم و خانم پرستاری را دیدم که کسی را مخاطب قرار داد و و گفت « او بهوش آمد » بلافاصله درب اطاق روی پاشنه چرخید و پلیسی در کنار تخت حاضر شد .

-       شما از دیشب تا کنون در حالت بیهوشی بسر بردید و برای گرفتن یک سری اطلاعات در مورد ماجرای دیشب تا حالا دقیقه شماری کردیم تا امکان صحبت با شما فراهم شود .

کم کم آنچه شب قبل اتفاق افتاده بود بیادم آمد و با اضطراب پرسیدم ؛

-       جین حالش چطور است ؟

-       با کمال تاسف او دیشب در دم جان سپرد .

با شنیدن این خبر دهشتناک ، دنیا در نظرم تیره و تار شد و برای چند دقیقه قادر بتکلم نبودم ، بغض گلویم را میفشرد و برای چندمین بار باین نتیجه رسیدم که فلک با من سر سازگاری ندارد ، در موقع وقوع حادثه بعلت تاریکی شب و سر و صدای بلند گو های محوطه باز درایوین سینما و دیر حاضر شدن آمبولانس و پلیس ، خون  زیادی در اثر برخورد تیر به کتف چپم از بدنم خارج شده بود و بدلیل بیهوشی طولانی ضعف شدیدی داشتم و با شنیدن این خبر دوباره از هوش رفتم .

باز جوئی پلیس بعد از آنکه دوباره بهوش آمدم شروع شد . مشخصات کامل خودم ، چه نسبتی با مقتول داشتم ، چه نشانه هائی از قاتل دارم و ده ها سئوال دیگراز من پرسیده شد و در پایان بازجوئی، پلیس اعلام کرد ؛ چون من تنها شاهدی هستم که نشانه هائی از قاتل دارم و ممکن است جانم مورد تهدید قرار گیرد، لذا تا دستگیری قاتل در بیمارستان تحت حمایت پلیس خواهم بود .

از تجسم قیافه افسرده و غم دیده " ماریا " مادر " جین " که خبر مرگ تنها فرزندش را باو میدهند وحشت داشتم تا برسد بزمانیکه بخواهم از بیمارستان مرخص شوم و بمنزل برگردم و او را از نزدیک ملاقات کنم .

این حادثه بقدری ناگهانی و دهشتناک بود که آرزو کردم ایکاش بجای " جین " کله من متلاشی میشد و من شاهد چنین صحنه دلخراشی نبودم .

" بوو " و " پگی " اولین کسانی بودند که بدیدنم آمدند ، آنها واقعا از کشته شدن " جین " بسیار ناراحت و هیجان زده بودند و " پگی" آن  انسان همیشه سرخوش و شنگول آنچنان در خود فرو رفته بود که گوئی در دنیای دیگری سیر میکند . آنها ضمن اظهار همدردی ، گفتند که فردا در مراسم تدفین  جین  شرکت میکنند ، از آنها خواستم که مواظب " ماریا " باشند تا او بتواند از عهده تحمل این فاجعه بر بیاید .

از شرکت در مراسم خاکسپاری " جین " محروم شدم و با وچود اصرار و التماس فراوان تحت هیچ شرایطی اجازه خروج از بیمارستان بمن داده نشد ، وجود پلیس نیز مانع ترک خودسرانه من از بیمارستان گردید .

خدایا این چه حکمتی است ؟ نسرین دچار درد بیدرمان میشود و " جین " با این وضع فجیع بقتل میرسد ، وارد شدن پرستار بخش باطاق خلوتم در هم ریخت ، بعد از یک احوالپرسی اتساندوستانه ، آمپولی برایم تزریق کرد و اطاق را ترک کرد و طولی نکشید که خوابم برد.

همانشب تلویزیون محلی شهر " جکسون "  در برنامه خبری شبانه خود صحنه هائی از مراسم تدفین " جین " را نشان داد و گوینده خبر به گفتن جملات زیر بسنده کرد ؛

« جین پریشب در درایوین سینمای شهر توسط " اسمیت " که بنا بگفته کسانی که او را میشناختند، قبلا نیز مزاحمتهائی برای " جین " فراهم کرده بود بقتل رسید . دوست پسر او  ناصر تبعه ایران که در اتوموبیل در کنار مقتول بود از کتف چپ بشدت زخمی شده و هم اکنون در بیمارستان بستری است ، قاتل فراری است و پلیس در تعقیب وی میباشد . »  

از تماشای صحنه های دلخراش که از بیتابی ماریا نمایش داده میشد حالم دگرگون شد و بکمک آمپولی دیگر دوباره بخواب رفتم .

سه روز بعد پلیس ایالت تکزاس قاتل را در گذرگاه مرزی " برانسویل " در نزدیکی شهر مرزی " ماتاموریس "  در مکزیک دستگیر و تحویل پلیس ایالت " میسی سی پی " داد وبدینترتیب " اسمیت " روانه زندان شهر جکسون  شد و من توانستم همانروز از بیمارستان مرخص و بهمراه " بوو"  و " پگی " برای دیدن " ماریا " بروم .

در بین راه در خیال خود بخاطر اینکه با اجازه ماریا " جین " را بسینما برده بودم و او دخترش را با طیب خاطر بمن سپرده بود احساس آرامش میکردم ، علاوه بر آن " پگی "  نیز با ماریا صحبت کرده بود و از قراین چنین بر می آمد که ماریا در این حادثه غم افزا مرا گناهکار نمی دانست و اظهار داشته بود که مرا همانند پسرش " جان " دوست دارد .

(ادامه دارد)